تبليغاتX
تنهاترین دختر دنیا

تنهاترین دختر دنیا

دلتنگی های من

       یادت هست ...........   
 
    وقتي خواستي بدوني کسي دوست داره تو چشماش زول بزن                تا عشق رو تو چشماش ببيني . .

   اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره .         اگه سرشو انداخت پايين و يه  لحظه رفت تو فکر بدون  بدونه  تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره... 


   دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...گفتم دوستت دارم ........           و تو گفتي كوچكي براي دوست داشتن........

  رفتم تا بزرگ شوم ...اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم

     
گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...

گفتم : كجا؟

گفت : رو قلبت ...

گفتم : مي توني؟

گفت : آره زياد سخت نيست ...

گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ...

يه خنجر برداشت ...

گفتم : اين چيه؟

گفت : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .

ساكت شدم  ...

گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟

خنجر رو برداشت و با قسوت تيز اون نوشت :

دوستت دارم ديوونه !!!

اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم .

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ...         

   خدايا عشقم بر گرده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 17:34  توسط سارا  | 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!
و این رنج است

معلم شهید دکتر شریعتی
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 22:40  توسط سارا  | 

         یکی بود یکی نبود هر کی بود غریبه بود         از دلم خبر نداشت که تو را از دلم ربود              هر کی بودهر چی که بود قدر من عاشق نبود        واسه  چشمهای  سیات  به خدا لایق  نبود:             بعد یه عمر آزگار عشق منو گذاشت                   کنار رفت پی یه عشق دیگه منو  سپرد به روزگار از اولش هیچکی نبود هیچکی به دادم نرسید       قصه ی من به سر رسید دلم به عشقش نرسید

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 23:35  توسط سارا  | 

يه روزي اومد و گفت مي خوام عشقم رو با تو تقسيم كنم و بقيه زندگيمو با تو باشم. من كه تا اون روز چيزي از عشق نشنيده بودم و اصلا چيزي از عاشقي نمي دونستم گفتم:عشق؟؟ گفت: آره عشق، اگه دلت رو به من بسپاري منم قول ميدم عشق رو بهت ياد بدم و عاشقي رو بهت بفهمونم . منم كه خيلي دوست داشتم باهاش باشم قبول كردم و از اون روز به بعد قلب اون مال من شد و قلب من مال اون. هيچ وقت فكر نميکردم عاشق بشم و عشق واقعي رو تو وجودم به وجود بيارم ولي از وقتي كه اونو ديدم انگار يه آدم ديگه شدم و عشق و عاشقي تو خونم جريان پيدا كرد. آره، من واقعا عاشقش شدم و به قول خودش مي خواستم عشقم رو باهاش تقسيم كنم و بقيه زندگيمو باهاش بگذرونم. شايد باور نكنيد ولي من از روزي كه اونو ديدم و عشق رو تو چشاش حس كردم تموم لحظه هام رو با اون تصور ميكردم تا اينكه يه روزي اومد و گفت كه هرچي بين ما بوده تموم شده و ديگه فكرشو از سرم بيرون كنم. آخه مگه ميشه؟ دل منو تو دستاش مثل يه آدامس له كرد و اونو انداخت توي سطل زباله دلش ولي دل اون هنوزم توي گنجه اي كه كليدشو توي رودخونه سادگي انداختم مونده و هيچ جوري نميتونم از قلبم بيرونش كنم. حالا من موندم و يه درس نصف و نيمه كه معلمش منو غال گذاشت ولي من هنوزم منتظرشم و منتظرم كه يه روز تو امتحان عاشقي كه فقط اون ميتونه از من بگيره قبول بشم و وارد دانشگاه عاشقي بشم. من هنوزم منتظرم،هنوز...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 0:2  توسط سارا  | 

 تا حالا تجربه اش کردی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

تا حالا فکر کردي عشق يعني چي؟                                عشق يعني اينکه يکي بهت بگه از رنگ لباست خوشش مياد و تو هم از اون به بعد هميشه همون رنگو بپوشي !  تا حالا دلتنگ کسي شدي؟                                           اصلا ميدونيد دلتنگي چيه؟اونهم ازبدترين نوعش؟بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اون کسي که دوسش داري هيچ وقت مال تو نميشه.بدوني يه روزي ازکسي که دوسش داري بايدجداشي حالاچه بخواي چه نخواي  . .                                  تا حالا فکر کردي خوشبختي يعني چي ؟         خوشبختي يعني اينکه يکي يه گوشه دنيا باشه که دوست داشته باشه يکي باشه که پناه خستگي هات باشه يکي باشه که نگاهش وجودتو گرم کنه  ..                 تا حالا فکر کردي آرامش يعني چه؟                          آرامش يعني اينکه هميشه ته دلت مطمئن باشي که توي سينهء کسي که دوسش داري يه خونه گرم داري     تا حالا فکر کردي زندگي يعني چي؟                         زندگي يعني اينکه همه عمرت تلاش کني و جون بکني براي بدست آوردن اونچيزي که بهش ايمان داري زندگي يعني اينکه خودتو دوست داشته باشي براي اينکه توي دلت عشق اون   هست.......                                                                             تا حالا فکر کردي هدف يعني چي ؟                                 هدف يعني صبح که از خواب پا ميشي بدوني اون روز بايد چيکار کني ؛ بدوني اون روز بايد از کدوم مسير رد شي تا يه تلفن کارتي داشته باشه!                                              تا حالا فکر کردي انگيزه چيه؟ انگيزه اونه که وقتي ميخواي بري سر قرار صد بار بري جلوي آينه و لباستو چک کني !!! تا حالا فکر کردي که قسمت يعني چي؟ قسمت يعني اينکه بشيني دست روي دست بزاري و هر طرف باد اومد تو هم بري قسمت يعني اينکه همه تنبلي ها و بي عرضگي ها رو بندازي گردن روزگار يعني بشيني مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضي بشي به سرنوشت چي ؟ به اون فکر کردي؟ سرنوشت ديگه اوني نيست که از سرت نوشته سرنوشت يعني اينکه يه روز جلوي چشات رفيقت و تنها رفيقت تنهات بزاره و بگه « اين بازي روزگاره ... »

حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معني کردي ؟

و انسان يعني هميشه

انتظار . . . . . انتظار. . . . .انتظار . . . . .

تقديم به اونايي که يک بار دوست داشتنو

 تجربه کردن

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 23:55  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 7:35  توسط سارا  | 

 

   قدرت و صلابت یك مرد


قدرت و صلابت یه مرد در پهن بودن شونه هاش نیست
بلکه در این هست که چقدر میتونی به اون تکیه کنی و اون میتونه تو رو حمایت کنه...........

قدرت وصلابت یه مرداین نیست که چقدربتونه صداش رو بلند کنه
بلکه دراینه که چه جملات ملایمی رو میتونه توگوشات زمزمه کنه

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چند تا رفیق داره
بلکه در این هست که چقدر با فرزندان خودش رفیق هست...

قدرت وصلابت یه مردبه این نیست که چه قدردرمحیط کارقابل احترام هست.....
بلکه در این هست که چقدر در منزل مورد احترام هست.....

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چقدر دست بزن داره
بلکه به این هست که چه دست نوازشگری میتونه داشته باشه

قدرت و صلابت یه مرد به این نیست که چند تا زن عاشقشن
بلکه به این هست تنها عشق واقعی یه زن باشه

قدرت وصلابت یه مردبه این نیست که چه وزنه سنگینی رو میتونه بلندکنه
بلکه بستگی به مسائل و مشکلاتی داره که از پس حل اونا بر بیاد............


+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 0:39  توسط سارا  | 

دوستش دارم...

درخت را: نه به خاطرمیوه اش  به خاطر سایه اش که بر سر دوست و دشمن میندازه سایه اش

دیوار را: نه به خاطر بلندیش  به خاطر اینکه هیچ وقت پشت ادم رو خالی نمی کنه

دریا را: نه به خاطر بزرگیش به خاطر یک رنگیش

سایه را: که هیچ وقت ادم رو تنها نمیذاره

زنجیر را: نه به خاطر طولانی بودنش  به خاطر پیوسته بودنش

کرم خاکی را: نه به خاطر کرم بودنش  به خاطر خاکی بودنش

برف را: که هم روش سفیده هم توش

گاو را: که نمیگه من میگه ما

بیل را: که هر چه  میره تو خاک بیشتر براق میشه

تابلوی ورود ممنوع را: که یه تنه یه اتوبان رو حریفه

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 1:30  توسط سارا  | 

وكيل خسیس اصفهانی

مسئولین یک موسسه خیریه متوجه شدند که وکیلی پولدار در اصفهان زندگی می کند و تاکنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه : آقای وکیل ، ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردار هستید ولی تاکنون هیچ کمکی به خیریه نکرده اید. نمی خواهیددر این امر خیر شرکت کنید.
وکیل میگه : آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردند ، متوجه شدند که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله ، هفته ی پیش درگذشت و در طول آن سه سال ، حقوق بازنشستگی اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی داد ؟
مسئول خیریه با کمی شرمندگی: نه نمی دانستم خیلی تسلیت می گویم.
وکیل : آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید ، فهمیدید که برادرم در تصادف هر دو پایش را از دست داد و دیگر نمی تواند کار کند و زن و بچه دارد و سال هاست خانه نشین است نمی تواند از پس مخارج زندگیش براید؟
مسئول خیریه با شرمندگی بیشتر : نه نمی دانستیم ، چه گرفتاری بزرگی...
وکیل : آیا در تحقیقاتشان متوجه شدند که خواهرم يك  سال است که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تامین هزینه های درمانیش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملا شرمنده شده بود گفت : ببخشید ، نمی دانستیم این همه گرفتاری دارید.
وکیل : خوب حالا وقتی که من به اینها یک ریال کمک نکرده ام ، شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 0:28  توسط سارا  | 

یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی .

اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهرش میباره،

به دیوار تکیه داده و هرچند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و با هر ضربه ای،

زیر لب میگه: لیلا… لیلا… لیلا…لیلا… لیلا…لیلا…

مرد بازدیدکننده میپرسه این آدم چشه؟          

 میگن یه دختری رو میخواسته به اسم “لیلا”

که بهش ندادن، اینم به این روز افتاده…

مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن.

مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستند

و در حالیکه سعی میکنه زنجیرها رو پاره کنه،

با خشم و غضب فریاد میزنه: لیلا… لیلا… لیلا… لیلا… لیلا… لیلا… لیلا…

بازدیدکننده با تعجب میپرسه این چشه؟!!!!

میگن اون دختری رو که به اون یکی ندادن، دادن به این!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 7:10  توسط سارا  | 

 

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”‌دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم:
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم… چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد<......
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون:""
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
“عشق خام و ناقص میگه:”من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
“ولی عشق کامل و پخته میگه:”بهت نیاز دارم چون دوست دارم
“سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم میکنه
که چه شخصی در قلبت بمونه ........

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 12:6  توسط سارا  | 

کاش به جاي اين همه عشق نويسي ، کمي عشق را زندگي مي کرديم .
باور مي کرديم که دلقک ها هم مي گريند...
و اينکه عشق حرف بيهوده اي نيست ؛ اما ما بيهوده اش کرديم و آنچناني که خود خواستيم تعبيرش…
و گاهي چه تعابير وحشتناکي..........
هر روز فرياد مي زنيم که عاشقيم اما يادمان نمي آيد که شبي گرسنه خوابيده باشيم...........
ربطش را مي پرسي..!!!؟؟؟
ما فراموش کرديم «ما عرفناک حق معرفتک» را و تو را تا سطح فکرهاي کوچکمان کوچک کرديم..
ما عشق را نيافته گم کرده بوديم و خداي را نَشناخته به برگ درخت ترسيم کرديم و هيجان زده از اِين کشف بزرگ مي نوشيديم و همان کلمه را هم فراموش کرديم…
خدا در ما باز هنوز به اميد مي نگريست و ما همچنان بر مرداب هاي درونمان مي افزوديم و اينکه هنوز پايداريم را نشان از به حق بودنمان انگاشتيم
حال آنکه خود مي دانستيم حق را از ياد برده بوديم
ما عاشق بوديم و نمي گريستي
برخنده ي ما گريستن آغاز کنيد شايد اين قفل ها باز شوند
هنوز يادم هست از کجا دروغ گفتن را شروع کردم تو هم يادت هست .بيا برگرديم
برگرديم به همان انساني که بوديم
حرف هاي زيباي کمتري بلد بوديم اما هنوز زنده بوديم و گاهي مي گريستيم
بيا باز هم عاشق دخترک کوچک همسايه باشيم و در نگاهش عاشقانه بنگريم و دستهاي کوچکش را در دست بگيريم و با او بخنديم و فراموش کنيم به راحتي مي شود زنانی را در آغوش کشيد که عصمت به مفت می فروشند...!!!
جام عشقي راکه صادقانه به ما داده شد پر از زهر بدبيني و دروغ و ريا برش گردانديم..........

مگر ..
چه می شود ما را؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 0:53  توسط سارا  | 

کاش کنارم بودی ، کاش میتونستم تورو در آغوش بگیرم و نوازش کنم

باورم نمیشه که از من این همه دوری ، وفاصله ی منو تو یه دنیاست

کاش میتونستم دستاتو بگیرم تو که میدونی چقدر دوسشون دارم 

با تو به اوج خوشبختی برم

کاش میتونستم گونه های قشنگت و ببوسم ... ای کاش ... کاش ...

دلم بدجور هواتو کرده و بدجورتو حسرت دیدن تو مونده

باورم نمیشه این همه فاصله بین منو تو غوغا میکنه

و ای کاش  کنارم بودی ، کاش بودی و دلم رو از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی

باورم نمیشه ... سخته باورش ... با نبودنت در کنارم تو این دنیا تنهای تنهایم...

بی کس،بی نفس،میرم با پاهای خسته،در جاده ای که به اون  طرفش غروب خورشید ختم میشه

کاش کنارم  بودی ...اون وقت  هیچ آرزویی از خدا نداشتم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 23:2  توسط سارا  | 

نه اینکـــــــه حرفــــی بـــــرای گفتـــــــن نباشــــــد ، هســــــت..! 

حـــــرف هست، عشق هست، بغــــــض هست، درد هست !!! 

اما ...  

چه بگویم وقتـــــــی نه در آرزوهایت حرفی از رویــــای با من بودن است... 

نه در روزهــــایت تلاش ِ داشتــــــــــــن ِ همیشگـــی ِ مــــــــــــن! 

گمان مبـــــــر همیشــــــــــــه حوالـــــی خواب های تو بیـــــــــدارم... 

گمان مبـــــــــــــر که همیشــــــه عاشقانه می نویســــــــــم و مـی خوانمت 

عشــــــــق ؛ 

به زخـــــــم که برســــــــد ، سکـــــــــوت مـــــــــی شـــــــود... 

زخـــــــم که عمیــــــــــق شود ، بیـــــــــــــداری ِ دل ، درد دارد! 

مـــــــــن در این بغـــــــــــض هـــــــــــای هــــــر لحظــــــــــــــه، 

در ایـــــــــن دلتنگـــــــــی های مــــــــــــدام، 

در ایــــــــــــــــــن آشفتگــــــــــــی های دقایقــــــــــــــــم، 

دارم سکـــــــــــوت مـــــی شــــــــوم...  

با من از عشق چیــــــــزی بگو... 

پیش تـــر از آنکه زخــم هایم عمیـــــــــــــق شود ...! 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 0:14  توسط سارا  | 

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

آره بازم منم همون دیونه همیشگی
فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت؟!
دلم واست تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت!
حال من و اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه
دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خسته ات نکنه
غم غریبی عزیزم سرد و شکسته ات نکنه
چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آبتو یه وقت ناغافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون
راستی دیروز بارون اومد منو خیالت تر شدیم
رفتیم تا اوج آسمون با ابرا هم سفر شدیم
از وقتی رفتی آسمون پر کبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره
فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم !
حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شدو قسمت من آوارگی
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته
من میدونم‌من میدونم همین روزاعشق من ازیادت میره
بعدش خبر میدن بیا که داره عشقت میمیره
عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه
یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه
تنها دلیل زندگی! با یه غمی دوست دارم
داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم
وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر
مگه نگفتم چشاتو از چشم من هیچ وقت نگیر
حرف منو به دل نگیر همش غم غریبیه
تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه!
میگم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن
نورشون بدرقه پاکی لحظه هات کنن
تنها دلیل زندگیم!

با یه غمی دوستت دارم....
 
شعری از:مریم حیدر زاده                     
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 0:23  توسط سارا  | 

       برای تو...........

تقدیم به کسی که باتمام مهربونیاش گاهی بهونه گیر میشه !

انگار دلت منتظر بهونه ست

دربدر یه حرف عاشقونه ست

انگار پریشون شده قلب نازت

غم میریزه از آهنگهای سازت

انگار دلت بدجوری داغون شده

بدبیاری آورده مجنون شده

انگار غریبه شدی با دست من

بیگانه ای با چشمهای مست من

انگار که تب داری کمی سردته

شاید بهونه ات مال این دردته

خسته شدی خسته و بی حوصله

می خوای بگیری از دلم فاصله ؟

ولی بدون که بی تو من می میرم

با گرمی دست تو جون می گیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 0:38  توسط سارا  | 

شعری برای تو
مثل شروع همه ی قصه ها یکی بود یکی نبود...
من بودمو تو بودی و یه دنیا با یه عالمه آدم ...یه عالمه آدم با یه دنیاآرزو
یه ور دنیا من بودم تنهای تنها با یه دل شکسته...با یه قلب که هیچکی
صاحبش نبود با چشمایی که قسم خورده بود عاشقونه نگاه نکنه
با دستایی که قول داده بود دست هیچکی رو از عشق نفشاره
اون ور دنیا تو بودی ویه قلب عاشق؛یه دنیا آرزو.. با دلی که عذاب عشق
روچشیده بود با دستایی که توی تنهایی و سرما لرزیده بود...با چشمای
مغروری که اصلا نمیشد ازش خوند چه قدر ساده و راحت اشکی میشن

من اومدم تو هم اومدی یه جای دنیا به هم رسیدیم
چشمت اوفتاد توی چشمام... ته نگات خوندم چه قدر ساده ای ودوست
داشتنی نمیدونم تو از نگام چی خوندی اما...
انگار یکی توی دلت میگفت دیگه گمشده ت رو پیدا کردی
روزها اومدو رفت چه قدر توی تنهایی یواشکی به یادت بودم..در دل کردیم با
هم خدیدیم....گریه کردیم
برات از تنهایی هام گفتم ..برام از دلتنگی هات گفتی
چقدر واسم حرفای قشنگ زدی..از دوستی و عشق و محبت
اون روزا من بودم با یه دنیا بی اعتمادی...گفته بودم میترسم...آخه چشمای
کنجکاو مردم من و تو رو میپایید
من دیگه تو شده بودم تو دیگه من شده بودی...قلب من دیگه صاحب داشت
چشام قسمشو شکسته بود
اومدم دستمو بزارم توی دستات اما ترسیدم ..نمیدونم چی شد
کی منو تو رو از هم جدا کرد؟
آره چشم حسود دنیا و این آدماش عشق منو تو رو نظر کرده بودند
دستمو پس کشیدم تو باز خودت شدی و من باز خودم
منو تو به هم رسیده بودیم اما از کنار هم رد شدیم...
لحظه ی جدا شدن هر کدوم برگشتیم پشت سرمونو نگاه کردیم
اما یادمون رفت برای هم دست تکون بدیم صدای خنده ی حسودا رو
میشنیدم دلم لرزید نکنه اشتباه کرده باشم ..دوباره برگشتم
تو با یه چمدون پر از اشک میرفتی
صدات زدم فریاد زدی دیگه صدام نزن کاشکی اون لحظه ی آخر
بر می گشتی نگام میکردی...برات دست تکون دادم ندیدی
نمیدوم تو کجا رفتی و به کجا رسیدی..فراموشم کردی یا نه؟
حالا که نیستی فقط یه آرزوی محال واسم مونده..کاش اون لحظه ی
آخر که صدات زدم بر میگشتی و نگام میکردی شاید به جای دل من

دل اون حسودهارو میشکستی
...
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 23:47  توسط سارا  | 

یادته؟

یــادتــه مـنــو تــو بودیــم؟

تــوی این دنـیـای بـی مـهـر یـــادتـــه تـــرانـه هـــا رو؟

هردو ازوفا می خوندیم

یادمه وقتی می رفتی ؛ من صدات کردم ؛ اما تو رفتی

یـادتـه یه باغـی داشتـیـم؟

که توش گل عشق می کاشتیم یـه روزی باغ و گــرفـتـن

دیـدم از ریـا مـی گفتـن

یادته خورشید و داشتیم؟

یــادتــه گــرمـایـی داشتـیــم؟

یــه روزی اونــم گــرفـتـن

جاش شب سرد گذاشتن

یـادته کلبـه ای داشـتـیـم؟

زیــر سـقـف اون مـنــو تـو،دستامـون تـو دست هـم بود

دلامون خالی از غم بود ؛یادمه اینم گرفتن

یـادتـه مـهتـابـو داشتـیـم؟

یــه شبی اونـم گــرفــتــن

یــادتــه ســتـــاره هــا رو یــه شـبـم اونــا رو چـیــدن

جـاش رنـگ غـم پــاشــیـدن

یـادتـه آسـمـون آبـی رو؟

مـیـونـش رنگین کمـون بـود هــردو رو بــا هـم گـرفـتـن

دیدم از جفا می گـفـتـن

یـادتــه بـهـاری داشـتـیـم؟

بــارون نــم نــم ی داشـتـیـم شــــور دلـهـا رو گــرفـتــن

غـم تـو دلا گــذاشتـن

یــادمـه یـه بـیـشـه بود:

مـیـونـش یــه رود قــشـنـگ صــدای پــــاک آب بـــود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 23:45  توسط سارا  | 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 1:50  توسط سارا  | 

 

قلبم به دریایی از اشک غوطه ور است و غم دوری از تو مرا آزار می دهد

هر آنگاه دلتنگ تو هستم در خاطراتم تکرارت می کنم و نامت را

در میان سینه ام نگه می دارم و اشک های گرمم را

احساس می کنم که همچون شبنمی بر ژاله

سحرگاهان نشسته و در این  هنگام

است که ای نغمه سرای عشق

بیشتر از هر موقع

دوستت

دارم.

Näytä täysikokoinen kuva

اگر می دانستی چگونه هراسان وپریشان به دنبال تو می گردم

اینقدر مرا به حال خود رها نمی کردی ودر وادی تنهایی عشق

به دیدارم می آمدی و با نگاه نافذت صفحه ی نیلگون

آسمان را می شکافتی و درقلب حقیر من جای

میگرفتی و آنوقت بود که به تو

می فهماندم قلب من 

 بر اثر انتظار در  

 عشق

تو

 شکست .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:40  توسط سارا  |