يه روزي اومد و گفت مي خوام عشقم رو با تو تقسيم كنم و بقيه زندگيمو با تو باشم. من كه تا اون روز چيزي از عشق نشنيده بودم و اصلا چيزي از عاشقي نمي دونستم گفتم:عشق؟؟ گفت: آره عشق، اگه دلت رو به من بسپاري منم قول ميدم عشق رو بهت ياد بدم و عاشقي رو بهت بفهمونم . منم كه خيلي دوست داشتم باهاش باشم قبول كردم و از اون روز به بعد قلب اون مال من شد و قلب من مال اون. هيچ وقت فكر نميکردم عاشق بشم و عشق واقعي رو تو وجودم به وجود بيارم ولي از وقتي كه اونو ديدم انگار يه آدم ديگه شدم و عشق و عاشقي تو خونم جريان پيدا كرد. آره، من واقعا عاشقش شدم و به قول خودش مي خواستم عشقم رو باهاش تقسيم كنم و بقيه زندگيمو باهاش بگذرونم. شايد باور نكنيد ولي من از روزي كه اونو ديدم و عشق رو تو چشاش حس كردم تموم لحظه هام رو با اون تصور ميكردم تا اينكه يه روزي اومد و گفت كه هرچي بين ما بوده تموم شده و ديگه فكرشو از سرم بيرون كنم. آخه مگه ميشه؟ دل منو تو دستاش مثل يه آدامس له كرد و اونو انداخت توي سطل زباله دلش ولي دل اون هنوزم توي گنجه اي كه كليدشو توي رودخونه سادگي انداختم مونده و هيچ جوري نميتونم از قلبم بيرونش كنم. حالا من موندم و يه درس نصف و نيمه كه معلمش منو غال گذاشت ولي من هنوزم منتظرشم و منتظرم كه يه روز تو امتحان عاشقي كه فقط اون ميتونه از من بگيره قبول بشم و وارد دانشگاه عاشقي بشم. من هنوزم منتظرم،هنوز...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۹ ساعت 0:2 توسط سارا
|